تبليغاتX
چشمهای بارانی
چرا؟
چرا؟

اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟

و اگر بهشت نباشد

صبر بر رنج و تحمل زندگی دوزخ چرا؟

اگر ساحل ان رود مقدس نباشد

بردباری در عطش از بهر چه؟

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 12:25 توسط ارزو چشمهای بارانی
بدو بدو عید امد
Norouz

چه خبر؟میگن عیده؟

بابا عید امده؟

بوی عید داره میاد

صدای پرنده ها میاد

چه صدای قشنگی؟

وای همه چیز چه زیبا شده

این عید بهترین عید واسه من چون تموم اونایی که دوستشون دارم کنارمم.از همه مهم تر امسال کسی

 رو دارم که همیشه ارزوئ داشتنش رو داشتم علی مهربون بابایی و دو تا دیگه ز عزیزام امیدوارم این

سال واسه خودم واسه شماها خوب باشه بچه ها برام دعا کنید من محتاج دعام.دع کنید واسه همه

مریضا.گرفتارا عاشقا دانشجوها بچه ها یک سال رفت ساده نیستا یک سال میدونی یعنی چه قدر

امسال یعنی سال خوشبختی مطمئنم اامسال سال خوبیه سال حرکت شور نشاط

من که خیلی شادم مطمئنم که امسال بهترین سال زندگیمه بچه ها واسه خوشبختی همه ادما دعا کنید

من عاشق همه ام

همه اونایی که یک کم دوستم داشته باشن

تا شقایق ست زندگی باید کرد

بچه ها عیدتون مبارک

عیدتون مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:53 توسط ارزو چشمهای بارانی |
اه از این سفر کوتاه
کمک                         کمک                              کمک

این جا دیگه کجاست؟؟؟؟؟؟؟

من از این جا بیزارم                این جا دیگه کجاست؟؟/؟/؟                واسه چی من این جام؟؟؟

نمیدونم چهار شنبه بود یا پنج شنبه  خونه نبودم  ظهر رفتم خونه ظاهرا مهمون داشتیم

اهههههههههه همون دوست داداشم بود که این روز ها همش حرفش توخونه بود ظاهرا از اون ادم های

بود که هیچکس  از رازهاش خبر دار نمی شد این طور که داداشی می گفت استاد دانشگاه بود ۳۰ ساله

کسی که می گفتن ۹ نفر رو مسلمون کرده از اونایی که همه رو پای حرفاش میخ کوب می کنه و همه

جای ایران میره  و واسه دیدنش لحظه شماری می کنند . خوب چه افتخاری

به احترامش رفتم و باهاشون سلام و احوال پرسی کردم.ظاهرا خیلی هم تیز بین بود چون وقتی رفته ب

بود تو اتاقم سریعا اسمم رو فهمیده بود و به اسم صدام کرد یک لحظه جا خوردم.ترسیدم.اهان فهمیدم

حتما داداشی معرفی کرده بود منو.گفت بعد ناهار برم تا با هم حرف بزنیم.گفتم چشم.رفتم ای کاش

هیچ وقت نمی رفتم.۳ ساعت تمام با هم بحث کردیم.از خدا بحث کردیم .سه تا از دوستام هم امدن

داداشی رفت بیرون ما چهار تا دختر با اون شروع کردیم بحث ما این بود زن برتر یا مرد؟من طبق همیشه

نظرات خودم را دادم شده بودم یک تاز میدان بحثمون هر چی می گفت با منطق رد می کردم .بعد سه

 ساعت عزم رفتن کردیم اخه جایی قرار داشتیم.

روز بعد ساعت ۶ دیدم یکی بهم اس ام اس داد اول نشناختم پس جواب ندادم.خودش رو معرفی کرد .

ارزو خانم جوادم.

کلی معذرت خواهی کردم.ببخشید به جا نیاوردم.حالا امرتون رو بفرمایید. گفت می خواهم بیشتر

باهاتون اشنا بشم.گفتم در چه مورد؟گفت مگه خودتون نگفتین دوست داری تو زمینه خدا شناسی تو

تحقیقاتم شریک بشی ؟گفتم اره اما داداش میدونه؟ گفت نه نمی خواهم بدونه.گفتم چرا؟گفت حالا

گفتم چشم.دو روز گذشت اس ام اس دادمنم به رسم احترام جواب میدادم.بهشون می گفتم عمو اما

اون همیشه اعتراض کرد و گفت نگو گفتم چشم.روز ۵ بهم پیشنهاد دوستی داد .خشکم زده بود.۱۴

 سال اختلاف.اون به کنار بابا اون دم از خداشناسی می زد.چطور جرات کرد بهم پیشنهاد کنه خدایا یعنی

 من چی کار کردم که یک مرد اونم عارف این پیشنهاد رو بهم داد.خدایا اخه چرا بازم یک امتحان دیگه؟

محترمانه گفتم نه من اهلش نیستم .اما اصرار و اصرار بلاخره شیطان وجود.گفتم یک رابطه سالم.

گفت باشه.تمام اینا تو محرم حسین اتفاق افتاده بود .به حسین پناه بردم حسین من این کاره نیستم

خودت کمکم کن  یک روز بهم اس ام اسی داد که دوست داشتم خودکشی کنم این جدی خداشناس

بوددیگه گوشی رو خاموش کردم.تا شب تاسوعا اون شب روشن کردم فکر می کردم دیگه رفته اخه اون

مال قم بود.همین رفتم  تو مسجد دیدمش داشتم سکته می کردم.امد جلو سلام و احوال پرسی.بعد

زنگ ز که می خواهم باهات حرف بزنم مجبور بودم رفتم.با هم رفتیم.البته دوستام هم بردم اخه داشتم

سکته می کردم.اون شب اون حال خوبی نداشت نگار مست بود.داشتم سکته می کردم.گفتم دوست

ندارم تو ین شب با کسی حرف بزنم گفت باشه ولی ۱۰ دقیقه ای باهام حرف زد. سریع رفتم

اون شب قرار بود خونه خاله اینا باشم اخه مامان نبود .هر جا می رفتم دونبال من می امد داشتم سکته

 می کردم.گوشیم رو تازه شارژکرده بودم اما یک دفعه شارژش شد صفر و گوشی خاموش شد.هیچ کس

 هم نبود اونم مثل یک یک جن دنبالم بود داشتم سکته می کردم.پشتم بود اما یک دفعه جلوم ظاهر

می شد  رفتم خونه خاله اون شب من و دو تا دختر خاله خونه تنها بودیم دیدم جلوی در خونه خاله

ایناست.داشتم سکته می کردم.برگشتم رفتم مسجد یکی رو پیدا کردم رسوند خونه خاله اینا . اون

الیاس بود یک وسیله واسه امتحان من از جانب خدا به داداش گفتم  بهش زنگ زد اما اون گفت که دو

روزه رفته از این جا اره اون الیاس بود یه الیاس در لباس جواد.اون یک شیطان بود.

خدایا چرا من؟؟؟

هر کی این ماجرا رو شنید از همه طلاب بدش امد من باید چی کار می کردم خدایا به کی اعتماد کنم

اخه چرا ولی من زرنگ تر از ین حرفام من پا پس نمی کشم خدا

این طوری بیشتر دوستت دارم

چ.ون حالا میدونم که واسه خداشناسی فقط به خودت نیاز دارم

خدا دوستت دارم

خدا دوستت دارم

کمک                  کمک                      کمک                    خدایا کمکم کن          

من تو رو می خواهم            چرا این قدر ازمایشم می کنی

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 12:10 توسط ارزو چشمهای بارانی |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا